|
و آنگاه .. انسان
|
دچار جمود فکری شده ام .
علت آنرا میدانم . اما حس و حالی برای درمان کردندش ندارم .
بهتر است گذشته را برای خود مرور کنم ......
......................................................................
زن و فلسفه آفرینش
در ممالکی که زنان باید به شدت فرمول ها و موازین اخلاقی را رعایت
نموده و مرتکب نقض مقررات اخلاقی تعیین شده در آن جامعه نشوند ..
آنها هیچگاه نمیتوانند از یک موقعیت اجتماعی مناسب بهره ور شوند ..
علت واقعی آن ::
تارکین و شیدا شدگان دینی .. زن را قبل از هر چیزی اغواکننده محسوب
میکنند و اساسا" تصور کرده اند که زنان الهام بخش شهوات انسانی هستند!
هرچه هم زور بزنند و شعار بدهند .. نمیتوانند این حس درونی و واقعی
خود را پوشش دهند .....
برابری .. حق همه ی انسانهاست .
................................................................
این نوشته ارزشمند است . فارغ از تعصّبات اخلاقی بخوانید .
وقتی پیرامون مان را مینگریم به کسانی برمیخوریم که در تمام
زندگی شان تخم مرغ خورده اند ... بدون اعتنا به اینکه بیضی ترین
چیزها خوشمزه ترین چیزها هستند !
آنان کسانی هستند که نمیدانند هوا برای پایین تنه هم نیاز است ..
و نمیدانند حس چشایی در همه جای دهان یکسان نیست ..
و نمیدانند صحبت کردن موقع غذا خوردن به شکم آسیب میرساند ...
و نمیدانند خیلی چیزهای ( به قول خودشان ) دسته دوم را .....
در جزئی ترین و روزمره ترین امور نادانند ...
این همان چیزی ست که زمین را برای بسیاری چمن زار نکبت میکند !!
خدای بعضی ها هیچکاری نمیکند !
آن بعضی ها میگویند که خدای ما .. میل و خواهش و شوق ندارد و
آنچنان فعل محض است که هیچ فعلی از او سر نمیزند !
کار خدای آنها فقط مشاهده ی جوهر اشیاست و چون خود او
مبداء و جوهر اشیاء و صورت همه ی صورت هاست ..
پس این مشاهده .. مشاهده ی ذات خویش است !
نعوذبالله .. خدای آنان نمونه ای از خود آنان است !
زیرا آنها به قدری خود را دوست دارند که تصوّر ذات خدا را فدای
او کردند !!
پ.ن : این نوشته خطاب به آدمهای دوکتاب نصفه نیمه خوانده ی یک شبه
ملّا شده میباشد که رفته اند راه رفتن کبک را بیاموزند و در کمال
تاءسف .. لی لی کلاغانه ی خود را نیز فراموشیده اند ................
دیروز موقع برگشتن به خونه
میدون انقلاب
دستفروش دی وی دی .....
مثل هر هفته ازش چند تا دی وی دی و کالکشن خریدم
بعد از ۱.۵ ساعت ترافیک مزخرف
اومدم خونه و اونا رو چک کردم
یکیشون عکس مدونا داشت که من خیلی ازش خوشم میاد نمیدونم چرا
اما جای کلیپ های مدونا .. فیلمای بد بد بد بود ... خیلی بدااااااااا
این یعنی دموکراسی در روز روشن در خیابان ها و میادین شهر
واقعا"""""""
از آنجا که هر انسانی .. موجودیّت و هویّت و شخصیّت و اعتبار دیگر
انسانها را به شیوه ی خاص خود .. نفی میکند و فقط و فقط خود را
واجد شرایط و ارزش پنداشته و خود را اصلح میداند ..
پس .. بنیان زندگی هر انسانی .. جز بر پایه ی خودخواهی نیست .
میرداماد ....
نیم ساعت است که پشت این چراغ قرمز لعنتی گیر کرده ام
گیج و گرم ... هوا را بو میکنم ....
چقدر آدمهای پیاده رو عجله دارند .... شاید برای زندگی ..
به ماشینهای پر از هیاهو خیره میشوم ...
دختری سیگار به دست .. پشت فرمان .. محتویات موبایلش را قرقره
میکند وعاشقانه میخندد و فراموش میکند که ماه مبارک است ....
مدت هاست یک چیزی کم است ...
شاید آن چیز تو باشی .....
حساب میکنم با انگشتانم که چقـــــــــــــــــــدر از من جلوتری ...
اینــــــــــهمه ساعت از من دوری ....
.
.
.
ای کاش ..
هیچگاه زندگی .. همچون جریمه ای بی پایان .. بر دفترچه ی
کودکی ام .. جاری نمی شد ............
............................................................
امروز هم گذشت ...
نه کسی آمد و نه کسی رفت ..
دنیا به همان بی مزگی روزهای گذشته ...
تنها به امید خوابهایم میمانم و حسرت روزهای کودکی ام ...
بیست و شش شهریور۱۳۸۷
...................................................................
امروز هم مثل هر روز گذشت ...
نه کسی آمد و ........ نه کسی رفت ................
..........................
شش مرداد ۱۳۹۰
آنکه در جستجوی اثبات وجود خویش است .. روزی را خواهد
دید که در آن از وجود خود امتناع میورزد ! و هستی خود را
نفی میکند .
انسانهایی هستند که تمام هویت و اعتبارشان در گذشته شان
است و هرآنچه در آن دوره آموخته اند و کسب نموده اند و پرورش
دادند .. برای اکنون آنها رنگ و لعاب و چهره و شخصیت و هویت و
اعتبار است و در این فاصله چیزی بر آن نیفزدوند ...............
آنها نقاط قوّت و برتری خود را یافتند و نگهداری اش کردند و
و تا زمانی که زنده اند .. به آن میبالند ....
اما .. به این نکته توجه نکردند که هرچه در خود نگهداری کنند ..
روزی به ضعف می گراید و بدون قربانی کردن استحاله های درونی
خود .. هیچ رستاخیزی برای شان وجود نخواهد داشت ..........
سه روز تُخمی .......
تُخم هندوانه ..........................
شب ساعت ۱۰ مثلا" برای تفریح بری قزوین و صبح مثل
انتر دماغ گنده ی خِرِفت برگردی تهران و تا ظهر بخوابی و
اوج هیجانش این بود که غروبی ترک موتور بشینم .. برم
منزل مامان جان و غُر بزنم که من فردااااااااااا ساعت ۶ ... میرم .
شیش صبح ............................ !
اه .....
گُه بگیرند این زندگی را .........................
آدم سه چهار روز تعطیل باشه و هیچ گُهی نخوره ... والله
پیوست : ندارد
به نون بگیرند هم توجه بیشتری بنمایید !
وقتی احساس میکنی در یک مسیری به گُه می نشینی
الاغی اگر همان لحظه برنگردی و خودت را از گُه شدن نرهانی
اخوی ...................................
نبودن بعضی چیزا ... چقدر برای آدم ملموسه ..
چقدر سخته که بخوای به خودت بقبولونی یکی که خیلی
برات مهم بوده و برات ارزش داشته ... دیگه توی این دنیا نیست .
یکسالی هست که با این موضوع کلنجار میرم ..
بغض دارم ......... بغض یکساله
من به دنبال آقای چرخ و فلکی سیّار .. در ته مانده ی خاطراتم
تمام کوچه پس کوچه های دنیا را می گردم !
خسته میشوم .....
به یاد کودکی ام .. دیوار کهنه ی آجری بدون نمای یک خانه ی
سی ساله را بالا میروم
و می نشینم تا خستگی ام برود ..
پیپم را آتش میزنم و چُرت میزنم .. تمام کابوس هایم را !.....
و حالا
یک مُشت آهنگ قِر تو کمری .. تا حد امکان خَز !
دو بار در روز دوش آب سرد .....
اس ام اس بازی در حدّ رد و بدل کردن جوک بی ناموسی و یهویی بدون
مقدمه .. فلسفی !
پارتی شبانه و مُد و مدیتیشن و گوووز
ماشین سواری و ویراژ دادن و آهنگ دیس دیس .. فیس فیس
و ..... چی میگی بابا .. بی خیال .. دنیا به اونجام
ولی .. من اینجام .....
اینجا ایستادم ......
و میخندم به تمام چُرت هایم ....................
هه ...................
..............................................................................
سه روز بعد نوشت :
به به ... میترا خانوم !
نه خبر بابا ؟ یاخچی سن ؟ اوشاقلار نئجه دیر ؟
چوخ خوش گلیبسیز .. بابا .........
این طرفا ؟ عرض اندام نمودید ! تیکه ای انداختید ! هنری به
خرج دادید
بازم از این هنرا .. تیکه ها .. مَتَلَکا ..... باباااااا
::: بعدا نوشت تر :
گیر دادن عده ای .. من آذری نیستم .. فقط کمی بلدم .. همین
البته دوس داشتم که باشم !![]()
بزرگترین علتی که مردان از جنبش های زنانه همچون فمینیسم
می هراسند .. این نیست که بر علیه مردان شورش کرده و اعلان
جنگ نموده و اعلام برابری میکنند ..
بلکه ترس مردان از این نوع جنبش ها اینست که زنان با درک حقیقت
و اصرار در شناخت نوع و چگونگی خود .. زنانگی خود را از
دست بدهند !
این نه یک اتفاق .. بلکه یک خطر است !
آنان با اینکار .. غرایز زنانه ی خود را زیر سوال میبرند !
مردان میگویند : چرا زنان میخواهند مانند مردان شوند .. در حالیکه
هنر زنان در دلربایی .. شوخ و شنگی و سبکسری ست !
البته پیش تر عرضیده بودم که دروغگویی هم هنر بزرگ آنان است !
نیچه در زنان نوعی حماقت مردانه میبیند که در صورت ادامه ی آن
منجر به تباهی زن میگردد ..................
و همین حضرت در فراسوی نیک و بد میگوید :
مرد و زن .. هر دو .. خود را در برابر یکدیگر فریب میدهند !
زیرا آنچه برای آنان گرامی و قابل احترام است .. فقط و فقط
آرمان های خودشان است ....
از همین روست که مرد . . زن را .. آرام و مطیع میخواهد و این
در حالیست که زن .. ذاتا" .. نا آرام و وحشی ست ....
(علیرغم اینکه همگان تصور میکنند که نیچه .. یک زن ستیز است
اما من با اطمینان فریاد میکنم که وی یک زن پرست بی تفاوت به
مردان است !)
در نهایت باید گفت :
هیچ کدام از قراردادهای اجتماعی .. از بدو تفکر اجتماعی
انسان تاکنون .. نتوانسته نابرابری میان زن و مرد و
بی عدالتی موجود در رابطه ی آنان را از میان بردارد !!
پس با احترام نتیجه میگیرم که این نابرابری ... یک قانون طبیعی است !!!
پ.ن : تاکید میگردد که این نوشته و بسیاری از نوشته های قبلی
فقط یک تجزیه و تحلیل و نهایتا" استنتاج میباشد و لزوما"
باور شخصی نویسنده نمیباشد .................
البته بار اول نیست
برام کامنت میذارن .. سوال میپرسن و ایمیل میذارن
انتظارم دارن که براشون ایمیل بزنم و جواب بدم !
عجب ...................................
" خیر همگانی " ! عبارت ناقصی ست
چرا که هر چیزی که همگانی و عمومی ست .. ارزش چندانی ندارد !
کسی که در زندگی اش .. نه دروغ میگوید .. نه کینه ای دارد ..
نه مهربانی میکند .. .. و در کل .. همیشه خنثی و
معتدل است .. اصلا" برای چه زندگی میکند ؟!
مخالفت کردن و پرت و پلا گفتن و تک روی و ناباوری به همه چیز و
از همه مهمتر .. ریشخند زدن به همه چیز .. نشانه ی سلامت انسان
است و هر چیزی که بی چون و چراست .. نشانه ی بیماری انسان !
ارزشگذاری ها .. حتی در کوچترین مسائل اجتماعی .. مهمترین رکن
حیات اجتماعی هر انسان است .
نحوه ی ارزشگذاری ها .. معیار سنجش انسان است
هر رابطه ای را که آغاز کردم .. بر پایه ی نحوه ی مرتبطم در
ارزشگذاری ها و دیدگاه او بوده است و ادامه ی آنرا منوط به
تعامل دیدگاه او و خود متصوّر شدم .. نه به چهره ی زیبا و
اندام وسوسه انگیز و ارتباطات اجتماعی اش .......
اینکه برای همه ی اطرافیان و مرتبطین .. ارزش فراوان بگذارم و
حتی با آنکه میدانم ادامه ی آن موجب اضمحلالم میگردد .. باز هم
به آن ادامه دهم .. حماقت محض است
و از آن بدتر .. تشتَّت انسانها در حواشی ام .. موجب تشتّت باورها ..
منش .. رفتار و نوع نگاهم به زندگی میگردد که خب ادامه ی آن هم
حماقت محض است
لذا ... اینکه برای فرار از مشکلات آینده و زندگی مزخرف و بهره وری بهینه
از نفس کشیدن .. میتوان " نه " را آموخت .. سخن گزافی نگفته ام
امّا نکته ای که مشهود است ... اینست که آدمها .. " نه " را نیاموخته اند
فضیلت را آموخته اند ! فضیلتی که نسل به نسل به ایشان رسیده
و موجب آزردگی و شکستن و حتی نفی زندگی گردید ...............
گناه .. " نه " گفتن نیست به چیزی موجب ناتوان ساختن انسان میگردد
گناه .. فضیلتمندی و راضی نگه داشتن همگان است !
حرف غائی فضیلت در برخورد با همنوع اینست :
انسان باید به عنوان یک ایده آلیست ! .. به تقدیر احترام گذارد .
همان تقدیری که میگوید : نیست و نابود شوید !
احساس میکنم که فضیلت .. بزرگترین کج فهمی انسان بود ....
البته به این پرت و پلاهایی که در بالا نوشتم اعتقاد کامل دارم ولی
افسوس که چون دیگران از برآورده نمودن آن .. عاجز بودم !
امسال هم گذشت .. و چقدر بد
کسی نیآمد ولی کسانی رفتند که تا ابد نبودن شان را فریاد میکنم
کسی نیآمد .... کسی نیآمد که تازه باشد و تازگی بخشد !
کسانی هم که نیآمده .. رفتند !!
ولی هرچه تلاش میکنم دنیا را برای خودم بی مزه جلوه دهم .. نمیشود !
..................................
نمیدونم ... شاید خرافاتی شدم ...
دل دل میکنم این روزای آخر سال مزخرف تموم بشه ..
بدون هیچ اتفاق بدی ................
از سه نفر رنجیدم ... یکیشونو نمیبخشم
یک نفرو رنجوندم ..... امیدوارم منو ببخشه
چهار بار به خودم بدی کردم !
امیدوارم سال بعد .. برای خودم و برای کسانی که دوسشون دارم ..
سال شاد و پر رنگی باشه
..........................................................................
گاه گاهی
تپش کلمات ژولیده
یکان یکان .. می ترکد
از یک درد ....
و خنده هایت
که درون اشک
آهسته می میرد ......
ببین !
من
واژه واژه ات را حرمت نهادم
به بهای حیات چشمانم !!
مرد .. در یک حالت مستانه ی غمناک و مسحور .. بیهوش میشود
چشم که باز میکند .. برادرش را میبیند که روی صورتش آب می افشاند !
: من چِم شُد رضا ؟
:: نمیدونم .. یهو از حال رفتی افتادی روی میز .....
: ای وای .... آقا جون .... کجا میری ؟
:: چته ؟ ...... آقاجون که خیلی وقته مُرده ! ( آقاجون بابابزرگشون بود)
: نه ایناهاش .. آقاجون .. بذار منم بیام !! صب کن
: آقاجون بهش پوزخند میزنه و رضا محکم نگهش میداره که یه وقت فرار نکنه
به نمیدونم کجا ! یه خرابه که جلوتر بود .. یه خونه ی کاهگلی
قدیمی درب و داغون که شدیدا" بوی رطوبت میداد و سقف نداشت یا اگرم
داشت .. داغون بود ......... و چقدر ترسناک بود
اما هرچی بود .. اونجا رو دوس داشت .. نمیدونم چرا !
از خواب پرید و دید .. همش خواب بود
توی اون تنهایی .. یه کم ترسید و بوی عجیبی احساس کرد
عرق سرد .. آب دهان قورت نداده ... نفس آروم !
اما هیچی نشد ..... هیچکی توی اون خونه ای که توش یه خواب بد یا خوب
دیده بود .. وجود نداشت
یه قطره اشک .. همینجور وایساده گوشه چشماش ...
زمزمه میکنه ...........
خواب بودم .. با صدای گریه ی خودم از خواب بیدار شدم ....
دوست تر دارم همین دور و بر ها بمانم و فریاد کنم .. عقده ی تمام این
سالهای پر از آدم .. ولی خالی را !
دو روز دیگه من .. باز هم .. متولّد میشم .......
چقدر زمان برای زندگی کردن کمه
آدم باید ۴۰۰ سال عمر و حداقل ۷۰ سال جوونی میکرد![]()

خموشید .. خموشید .. که تا فاش نگردید
که اغیار گرفته ست .. چپ و راست ...... خدایا !
آگاهی و شناخت و دانستن .. ریشه ی اشتباهات بسیاری ست
که باعث میشود هر جانور ظریف و باهوشی زودتر از موقعی که
فکرش را کند و علیرغم همه ی داشته هایش .. نابود شود !
باید بپذیریم که اگر جایگاه غرایز و ناخودآگاه آدمی .. به عنوان
حافظ و نگهبان انسان .. قوی تر از آگاهی و شناخت و دانش
نبود و نقش یک دستگاه تنظیم کننده ی شعور و شخصیت انسان
را ایفا نمیکرد .. بدون شک انسان زیرِ بارِ پیشداوری و قضاوت های
نابخردانه و احمقانه و پَرت و پَلا گویی های ابلهانه و سبک سری و
ساده لوحی گوسفندانه ی ناشی از واژه ی آگاهی و دانش
که با قُمپُز و ادعّا از زبان انسان ها خارج میشد و آنرا همچون
نماد زندگی امروزی شان میدانند .. از پا در می آمد ..................
تعریف و تمجید نکن ... به این عبارت !
تو خود هم مشمول همین عبارتی .........................
جنون و دیوانگی و انجام اعمال محیّرالعقول و گرد و خاک کردن های
ناشی از هوس .. در افراد .. به صورت مجزّا و فُرادا .. از قدیم تاکنون
استثنا بوده است .. ولی همین عمل در گروه ها و جماعت .. منطقی تر
می نمود !
اصولا" آن دوران .. برای انجام امور تاثیرگذار بر جامعه میبایست
با چند دست همراه شوی و آنگاه جنون خود را تخلیه کنی .....
اما بوالعجب .. این روزها .. جنون و دیوانگی و انجام امور عجیب و
انقلاب کردن های شخصی .. در میان فرد فرد این جماعت ..
به صورت کاملا" مجزّا و فُرادا .. امری معمول و اجتناب ناپذیر و طبیعی
گردیده .......!
و عجیب تر آنکه ... چه تاثیرات شگرفی هم میگذارند بر
فرد فرد این جماعت !
...................................................
کوچه ها باریکن .. دکونا بسته ست
خونه ها تاریکن .. طاقا شکستن
از صدا افتاده تار و کمونچه .. مرده میبرن .. کوچه به کوچه
نگاه کن مرده ها به مرده نمیرن .. حتی به شمع جون سپرده نمیرن
شکل فانوسی ان .. که اگه خاموشه
واسه نفت نیست .. هنوز .. یه عالم نفت توشه ...
جماعت .. من دیگه .. حوصله ندارم
به خوب امید و از بد .. گله ندارم
گرچه از دیگرون .. فاصله ندارم
کاری با کار این .. قافله ندارم
از صدا افتاده تار و کمونچه .. مرده میبرن .. کوچه به کوچه ...
خط نوشتم که خر کُند خنده ......
گوز کاتب .. به ریش خواننده ....................
این توهین به کسی نیست ....
این فقط یک خاطره بود ...
این یک پارادوکس از گذشته بود ....
و اینکه .. ظرف یک ساعت اینهمه بی جنبه گی در کامنت ها ..
واقعا" شاهکاره !
از اتفاق ناپسند و نامتعارفی حرف نمیزنم ... از یک روزمره حرف
میزنم که در طول روز برای همه تون اتفاق میفته !
خبرم .. یک روز غیرتعطیل نرفتم سر کار ....
از ساعت ۷ صبح تا همین الان ... گوشیم زنگ میخورد !
ناهارم که ته چین گوشت حاج خانوم والده بود . با مخلّفاتش ..![]()
تا خرخره تناول کردم ....
به هرحال .. ماهی یکبار که میآم خونه .. باید اینجوری تحویلم بگیرن
دیگه ................................................
دلم یه سفر میخواد ... به جایی که روزهای کودکیمو تداعی میکنه
کودکی .. حتی در بدترین شرایطش .. همیشه قشنگ و ناب و
دست نیافتنیه ..............
.....................................................................
بعدا" نوشته :
سردرد های بعد از یک نوشیدن وحشیانه رو دوست دارم
باعث میشه که بفهمم هنوز چیزی هست که منو اذیت کنه !
برای باز کردن سوتین های قلاب دار .. باید هنر به خرج بدی .
چه برسه به اینکه بخوای با دندون بازش کنی ..........
یکی به نام رحمانی برام کامنت گذاشته .. بدون آدرس
واقعا" نفهمیدم چی گفته .. توضیح بیشتر بده لطفا
و یکی هم به نام بنفشه ... آرزو میکنم و از خداوند متعال
و با این سردرد مزخرفم .. میخوام که شفات بده .....
یعنی چی واقعا " این حرکات ؟؟؟
هان ؟
قاطرها .. حیوانات نسبتا" نجیبی هستند .....
قاطرها .. حیوانات باربری هستند که از شرافت بسیاری
برخوردارند ...
قاطرها .. حیواناتی هستند که در میان جوامع در حال توسعه
بسیار یافت میشوند ....
قاطرها .. امّا .. موجودات دو سر نجس و لنگ در هوایی هستند
که نمیدانند به نجابت و حُجب و حیای مادرشان بنازند یا
به ناموس پرستی و تنوّع طلبی پدر اُلاغ شان !
پی نوشت : قاطرها از همخوابگی خر نر و اسب ماده پا به این جهان
خاکی میگذارند ....................
بارها به خود گفتم که شاید ـ علیرغم همه ی تجاربم ـ از چیزی
غافل مانده ام و شاید درست و واقعی درکش نکرده باشم و
آنطور که هست نفهمیده باشم .. زیرا هر چه بیشتر به جلو
میرفتم ... و هرچه بیشتر به رفتار و عملکرد مردمان اطرافم ..
دوستان دور و نزدیکم .. حتی معشوقه ای که دوستش داشتم
و نحوه ی نگاهشان به زندگی اجتماعی توجه میکردم ..
بیشتر به این درک میرسیدم که این وضع و حالی
که در بشر میبینم .. واقعی نیست و شاید فقط نتیجه ی
اندیشه ی رویاپردازانه و دگماتیسم است .... با اندکی بیش
از حالت عرف آن .. خودخواهی .. که آنهم غیر طبیعی و
خارج از قواعد اجتماعی بود .......
تو هرگز معنای حیات را در نمی یابی ... پس بهتر است که
دیگر حتی فکرش را هم نکنی و فقط زندگی کنی !!
هنوز که هنوزه .. پس از گذشت اینهمه سال از قرون ووسطی ..
اعتقاد به مقولات و باورهای عقلی .. دلیل محکمی برای
چسباندن مُهر نیهیلیزم و هیچ انگاری به آنان است !
هنوز .. پس از گذشت اینهمه سال .. ارزش و اهمیت جهان را
با مقولاتی می سنجیم که کاملا" خیالی و واهی ست ...
در سراسر تاریخ موهوم بشر .. ارزش ها .. فقط از دو مادر
زاییده میشدند ...
یکی از حاکم و دیگری از محکوم ..............
این دو .. در طول تاریخ .. هیچگاه نتوانستند هم را شکست داده و
یکی .. به طور کامل سلطه گری و منفعت طلبی کند !
در این میان .. عوام .. تنها کسانی هستند که هم پول و مال و اموال
خود را برای این ارزش ها فدا میکنند و هم جان خود را قربانی هوس
و سلطه گری و اراده های معطوف به قدرت میکنند ...
زیستن معنا و مفهوم مجرد و بالذاتی دارد که دریغ .. ما آدمها
فقط از روی حماقت و غرور .. آنقدر تعریف برایش قائل شده ایم
که خود نمیدانیم کدام را برگزینیم ...
و جالب آنکه .. معنا و مفهوم واقعی آن .. بالذات .. آنقدر راحت و
غریزه وار است که گاهی با دیدنش دهانمان باز میماند .
آنقدر سخت میگیریم و آنقدر آرزوهای مان را گنده میکنیم و آنقدر
به مادیات نگاه میکنیم که ............. همه چیز را از دست میدهیم
و امروز .. در چشمهای یک دوست قدیمی .. که زمانی دوستش داشتم
و او هم .. و او .. فقط برای آرزوهای گنگ و بزرگش .. برای فوق
متخصص شدنش و برای معروف شدنش در طب .. همه چیز را
زیر پا گذاشته بود .. چیزی شبیه پشیمانی دیدم که فقط توانستم آفتابی ام
را به چشم بگذارم تا رطوبت چشمم را نبیند و سرفه کنم تا
صدای بُغضم را نشنود ....!
شاید تنها کاری که از من برمیآید این باشد که برایش آرزوی بهروزی
و شادکامی در زندگی اش کنم ..... همین
عشق را بی اهمیت کردیم ... زندگی را بی هویت
گذر زمان و تغییر را به حساب نیاوردیم و احساس کردیم فرصت های
بهتری در پیش رو داریم .
به دست نیاوردیم و فرصت های گذشته را هم از دست دادیم .
یاد بگیریم .. دنیا کوتاه است . زندگی یک فرصت است . و مادیات مانند
خودمان از دست رفتنی ..........
تنوع طلبی و آرمانهای بزرگ .. آفت زندگی ست .
و عشق .. قشنگترین مفهوم زندگی .........
ببخشید که از روی احساس نوشتم ....
چقدر برای پست قبلی فحش شنیدم .. تپُل ![]()
کم کم دارم به این نتیجه میرسم که من منگول و خل و چلم ..
حقیقت آنجاست که مردم هستند !
حالا کاری نداریم که این حرف یک کنایه ست ....
اما .. در جهت خلاف آب شنا کردن .. یه روزی آدمو خسته میکنه !
و من امروز .. احساس کردم که خسته شدم ...
نه اینکه یک نوشته یا خیلی از نوشته های قبلیم که کمی نامتعارف بود
و بی ملاحظگی برخی .. منو خسته کرده باشه .... نه ....
مدتهاست دارم به زندگی واقعیم و آدمهای دور و برم فکر میکنم ....
مسیر برام کاملا" طبیعی بود و به زور طی طریق نمیکردم .. اما نگاه و
حرفهای عجیب و البته عمومی آدمها .. یه روزی تحمل آدمو تموم میکنه ..
و چقدر سخته که بخوای اون چیزی باشی که نبودی و نیستی ..
اما .. حقیقت همون جاییه که آدمها هستن !
وای به کسی که .. حقیقت دیگری رو پذیرفته .....
این حرف یک کنایه ست .. اما با تمام وجود میشه لمس کرد
که اگر بهش عمل نکنی .... چقدر برات گرون تموم میشه .....
به ندرت یافت میشود انسانی که بتواند خود را از سیطره ی حکومت
و قلمروِ ( خواستن ) برهاند !
زیرا انسان .. مقهور قدرتِ ( میل به زندگی ست ! )
میل و اشتیاقی که همه ی غرایز و فطرت های انسان را در برآورده
ساختن اهداف خودخواهانه اعم از محافظت از خویش و ارضای
غرایز جنسی و غیره .. فعال میکند ... آنهم چه فعالیتی ... لاکردار
خصوصا" اگر در زمینه فعالیتهای جنسی باشد !
و جز این نمیتوان دید که هوس لمس کردن و دیدن کفل و پستان و
جاهای حساس دیگر آدمی ست که انسان را عاشق میکند !!
سطر اول این جمله ی گهربار .. خوردن و مالیدن را جا گذاشتم ! ![]()
انسان .. یا هر خر و گاوی که قدرت اندیشیدن دارد ..
ابتدا باید عمل کند و سپس نتیجه گیری ...
نه اینکه احساسات خود را در زمینه ی ارزشهای پدران و نیاکان
و جامعه ی خود .. تقویت کند !
هه .... این حالت زیستن و این تقلید کورکورانه و این تقویت پایه ها و
زیبایی های غیرواقعی ارزشها .. چقدر در آدمها مضحک است .
و سرآخر .. آنرا با آب و تاب فراوان .. به نام خود تمام میکنند !
هرچیزی که قانع میکند .. لزوما" واقعی نیست !
نمیدونم چرا .. هروقت قطاری رو میبینم که داره به ایستگاه میرسه ..
یهو گریه ام میگیره .............
دود نه چندان تندش .. میره توی گلوم .. نفس عمیق تر میکشم !
تا تمام وجودم از این بو پر بشه ..
بوی آدمهایی که میآن کس و کارشونو ببینن و آدمایی که میرن
دنبال شاید سرنوشتشون ....
بوی هویت .. هویت آدمهای خوب ..
بوی گذشته ای که ببیشتر بوی نا و رطوبت میداد آمیخته با محبت و
مهربونی و صندوق پر از شکلات و تسبیح مامان بزرگ ....
نه بوی خشکی و بی هویتی و رنگ و لعاب امروز .....
بوی نفس میداد ... بوی زندگی میداد ...............................
اون دود عمیق و غلیظ .. بوی تند نبودن خیلی چیزهای خوب رو
میداد ....
و بوی تنهایی ............
............
امروز صبح .. وقتی هوس دیدن قطار کردم ...
وقتی توی ایستگاه وایساده بودم و منتظر رسیدن قطار ..
همه ی این بو ها .. از دور .. همراه قطار اومدن و
رفتن ........
و من چقدر توی اون سردی اول صبح .. بغض ترکوندم و چقدر
آهسته .. گریه کردم و رفتم .................
.............................................
عذرم موجهه !
وقتی برام آدرس نمیذارن .. منم حوصله ندارم توی آرشیوم دنبال
آدرسشون بگردم .. پس وبلاگشون نمیتونم برم .........
پست قبلیمو با موبایل نوشتم ...
بهم ریخته ست ... اما میخوام باشه
حس خوبی نیست وقتی از دیدن خودت توی آینه تعجب کنی که
هنوز میتونی نفس بکشی و خودتو نیشگون بگیری !
و حس خوبی نیست وقتی کرور کرور حرف داشته باشی و نخوای بگی ..
حتی اینجا که هیچکی نمیشناست .............................
من هنوز زنده ام !
گاهی .. نوشته های پیشین خودمو مرور میکنم تا بیشتر یاد بگیرم !
نه اینکه از خود مطمئن یا از خود راضی باشم ... نه
اعتقاد دارم چون بی دلیل نمینویسم ... و عمدتا" در باب جامعه نوشته و
از او الگو برداری میکنم .. و عاری از هر نوع برداشت پیشین و تعصب
احمقانه و دگم اندیشی رواقی ... بیانگر گذارِ جامعه ام .... بلاشک
از بسیاری فلسفه ها و برداشت ها و ارزش ها .. به واقعیت
نزدیکترم !
جان مادرتان این را از باب خودخواهی و خودبزرگ بینی نبینید ....
دوست داشتم مطلبی که سه سال پیش نوشته بودم
دوباره بازخوانی کنم :
اشتياق ؛ آنچه را که آدمی بدان ميل ميکند ، بزرگ نشان ميدهد ..
والاترين ايده ها .. باورها و آرمانها آنهايی هستند که توسط
خشن ترين .. حریص ترین و کش دارترين « اميال » ايجاد شده اند !
اما زمانی میرسد که شیوه ی نگاه حاکم .. آنقدر در بدترین و خشن ترین
نحوه ها که در بالا بیان شد پیش میرود که خرد جمعی .. ناخواسته
به تقابل و مخالفت با آن میپردازد !
نمونه ی آنرا میتوان به راحتی یافت .. زمانی که با بدترین و
خشن ترین روش سعی در القای باوری به مردم میشوند ..
و نهایتا" چیزی جز ابرها حاصل رویاپردازی خشن و جلادانه نخواهد بود ..
و از آنطرف .. تمامی باورهای حتی قدیمی و کهنه ی مردمان .. بوی
خرافات گرفته و از جانب آنان طرد میشود ....
سنت ها .. فرهنگ و آداب و رسوم .. مضحک و احمقانه میشود
و ملتی تحویل کره ی زمین داده میشود .. که هیچ هویت و رنگ
و بویی نداشته و تنها لعاب ازخودبیگانگی بر تنش ماسیده است !
من خود از این نوشته لذت بردم !!!!